چه دور... آنقدر دور که دستهایم توان گرفتن دستهای مهربانت را ندارد نمی دانم چرا بااینهمه دوری باز دلم را کنارت میبینم ببین... انگار همینجایی داری به من نگاه میکنی و برایم ساز میزنی انگار میبینمت که برایم دست تکان می دهی وخیره به چشمانم هستی من به این ایمان دارم که این دستها اگر چه از هم دورند ولی دلهایمان نزدیک نزدیکند ببین همینجا نشسته ای کنار من ... و با من چای مینوشی!!!چقدر دوری از من!
نویسنده :man_dadashim ; ساعت 18:12 روز دوشنبه 12 فروردین 1392
